تبليغاتX
AREZOOHA
جملات زیبــای کـوروش کبیــر به صورت اس ام اس

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

*********************************************
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
*********************************************

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد
گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است
مردمان من امانت آسمانند بر این خاک تلخ
مردمان من خان و مان من اند
(کوروش بزرگ)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است
(کوروش بزرگ)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ، محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
(کوروش بزرگ)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 20:19  توسط shaghayegh  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 1:33  توسط shaghayegh  | 

اینگونه نگاه کنید .
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را ب...ه محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 15:37  توسط shaghayegh  | 

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر از او پرسید:
"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟"
عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

"۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد."

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: "ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:
به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم."

برگرفته از سایت جهان نیوز

 

عادت کردیم یا از مذهب فرار کنیم یا اینقدر بهش بچسبیم که به دام خرافات بیفتیم

اما بعضی‌ وقتها بعضی‌ چیزا به دلت مینشینه...مثل نوشتهٔ بالا



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 16:42  توسط shaghayegh  | 

‫اولین روز بارانی را به خاطر داری؟•
•غافلگیر شدیم•          
•چتر نداشتیم•
•خندیدیم•
•دویدیم•
•و•
•به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم•
•.•
•دومین روز بارانی چطور؟•
•پیش بینی اش کرده بودی•
•چتر آورده بودی•
•و من غافلگیر شدم•
• •
•سعی می کردی من خیس نشوم•
•و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود•
•.•
•و سومین روز چطور؟•
•گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری•
•چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد•
•.•
•و•
•و•
•و•
•و•
•چند روز پیش را چطور؟•
•به خاطر داری؟•
•که با یک چتر اضافه آمدی•
•و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم•
•.•
•فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم•
•تنها برو


بر گرفته از وبلاگ وب نوشته‌های یک جراح!!


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:50  توسط shaghayegh  | 

من امروز یه امتحان مصاحبه داشتم...سوالش این بود....نقش فیلم در زندگیتون

من خیلی‌ خیلی‌ کتاب خونده‌ام خیلیم فیلم دیده ام...ولی‌ اعتقاد دارم بعضی‌ فیلم‌ها یا بعضی‌ کتابها توی تغییر مسیر سرنوشتمون موثر هستن....

یادم میاد وقتی‌ فیلم در برابر باد پخش میشد...توی اون روزا که مثل این روزا نه تفریحی بود نه ماهواره یا کانالهای مختلف تلویزیونی.....این فیلم جوری در من عمیق تاثیر گذاشته بود که آرزوم بود مثل هنرپیشهٔ اون لباس بپوشم..یا مثل اونا یه خونه جنگلی‌ داشته باشم....مثل مری عاشق بشم ......

یا سریال هانیکو   اسم سریالش یادم نیست اسم هنرپیشش هانیکو بود...

یا با دیدن سریال لاست بدجور افتادم توی فکر مهاجرت..اونم به کجا؟نیوزیلند

خواستم بگم بعضی‌ وقتا رویاهای کودکی که با دیدن فیلمها توی ذهنمون نقش می‌بست نزدیکتر از یه رویا میشن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:46  توسط shaghayegh  | 

زندگی‌ من از اون دسته زندگی‌‌هایی‌ هست که همش سربالاییه

یعنی‌ من از بس یه کوه بلندو بالا رفتم به امید سراشیبی دیگه توانم تموم شده...پاهام زخمی...و خسته خسته

دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم.....پس ول  کردم میون راه نشستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 22:17  توسط shaghayegh  | 

نمی‌دونم از کجا شروع کنم

ولی‌ فقط اینو میگم که زندگی‌ سختی داشتم...شاید در مقایسه با خیلیها سختی نداشتم  ولی‌ برای من سختی بوده ...روحم ضربه خورده ولی‌ بلند شدم.

از زندگیم راضیم یا نه؟؟؟؟آره راضیم

به نظر خودم آدم موفقیم...چون با تمام محدودیتها و فشارها خودمو خوب شناختم...

اگر خودتو خوب بشناسی  تمام گوشه کنارهای روحتو بشناسی اونوقت خوب میتونی روی موجهای سخت زندگی‌ سوار شیم

دلم می‌خواست یه رشتهٔ دیگه میخوندم...میتونستم برم سر کار...الان برای خودم از لحاظ مالی و اجتمایی‌ مستقل بودم.....دیرتر ازدواج می‌کردم که دیرتر با مشکلات آشنا شم...ولی‌ هیچ کدوم نشد....اما  بازم میگم من موفقم  چون توی اون لحظه و اون شرایط بهترین تصمیمارو گرفتم....

ولی‌ با تمام این تفاسیر دلم می‌خواد از نو زندگیمو شروع کنم

دلم می‌خواد تو یه صفحهٔ صاف تمیز و سفید سفید شروع کنم زندگیمو این بار مطابق سلیقم  بنویسم

می‌خوام برم دور دستا از نو زندگیمو بسازم

من...همسرم و بچهاامون

برای رسیدن به این آرزو تلاش کردیم...انصافا بیشتر از من همسرم

و موفقم شدیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:50  توسط shaghayegh  | 

این چه حسیه که من دارم؟

وقتی‌ مادر ۲ تا پسر میشی‌ چه حالی‌ داری؟

عشق دنیا رو میکنی‌ وقتی‌ باهاشون توی ماشین با صدای بلند آهنگ میخونی..... بهترین حس وقتی‌ میبینی‌ به یه آهنگ علاقه مند شدن اونو زمزمه می‌کنن...این یعنی‌ بزرگ شدن

حالا دیگه اینقدر بزرگ شدن که بخوان تیپ بزنن این قشنگترین حس که پسرت تیپ بزنه عینک افتابیشو حتی صبح‌ها سر میز صبحانم بزنه....

حال میده ۳ تاییمون ice pack می‌خوریم هر کی‌ هم ایس مورد علاقهٔ خودشو داره

وقتی‌ مخفیانه می‌رن تو آشپزخونه که آشپزی کنن ...وقتی‌ تو مدرسه دعوا می‌کنن بعد تمام روز واست توضیح میدان

وقتی‌ اینقدر مرد میشن که باهم میشینین فیلم می‌بینین 

دیگه خودشون کیک تولدشونو انتخاب می‌کنن

مسابقه میدین که کی‌ زودتر میرسه و اونا اینقدر جدی میگیرن که انگار مسابقهٔ المپیک

شبها ۳ تایی‌ تصمیم میگیریم که بخوابیم جلوی تلوزیون...چه کیفی میده

دیکته میگی‌ به ۲ تاییشون.....وقتی‌ داری شام آماده میکنی‌  و اونا توی آشپز خونه روی میز دارن دیکته مینویسن و تو بلند بلند کلماتو تکرار میکنی‌

صبح‌ها وقتی‌ از خواب ناز با ۱۰۰ تا فحش به خودت پا میشی‌ بعد بیدارشون میکنی‌ حاضرشون میکنی‌ بعد صبحانشونو میدی میبریشون مدرسه توی تمام راه دستتو گرفتن باهات حرف میزنن ....

دیگه مادر ۲ تا پسر مدرسه رو هستی‌  باید خونت پر از مداد قرمزو سیاه باشه

عاشق فوتبال باید بشی‌ چون هر روز ازت ۱۰۰۰ تا سوال می‌پرسن.....

شب‌ها موقع خواب بعد یه جنگ سر مسواک زدن وقتی‌ رفتن توی رختخواب تازه میخوان بغلت کنن بگن دوست دارن  تو بهترین مامانی

راز داراتن....دیگه میتونی بهشون راز بگی‌..البته یه کم سخته نگه‌ش دارن  احتمالا اونجایی که نباید رازتو بگن  ...میگن مامان اونی رو که گفته بودی نگیم بگیم؟؟؟؟

مراقبتن....یعنی‌ اگه ببینن ناراحتی‌ میان سراغت که ببینن چی‌ شده

حالا تو مامان یه ۲ قلوی ۷ ساله هستی‌

حقّت نیست بشینی‌ و لذت ببری به خودت بگی‌ خسته نباشی‌ مامان خانوم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 18:1  توسط shaghayegh  | 

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
 
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
 
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
 
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
 
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
 
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
 
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
 
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
 
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
 
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
 
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
 
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
 
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 
در این صحرا که آبی نیست

به جانم ، هیچ تابی نیست
 
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
 
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
 
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
 
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
 اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
 
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
 
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
 
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی
 
و نام من شقایق شد
 
گل همیشه عاشق شد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 18:41  توسط shaghayegh  |